بی گناهم...  چاپ
تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387

باختنت بی گناهترین گناهم بود، یافتنت بهانه دلم و خواستنت نیازم و با تو بودن آرزویم و تو را گم کردن، پیدایش سراب بود. تو مانند پرستو آمدی و به دورترین دیار غربت رفتی. بی تو ثانیه ها تکراری شده اند و آیینه چیزی جز سراب را نشان نمی دهد و شقایق غریبی می کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه می گیرد و من آرزوهایم را عاشقانه زمزمه می کنم و منتظرت هستم

 

وای.................................  چاپ
تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387

دهقان فداکار پیر شده-چوپان دروغگو عزیز شده-شنگول و

 منگول گرگ شدن-کوکب حوصله مهمونو نداره-کبرا تصمیم

 گرفته دماغشو عمل کنه-روباه و کلاغ دستشون تو یک کاسه

 هست-حسنک، گوسفنداشو ول کرده و رفته تو یک شرکت آبدارچی

 شده-آرش کمانگیر معتاد شده!-شیرین، خسرو و فرهاد رو

پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی-رستم و اسفندیار

 اسبشونو فروختن و با موتور میرن کیف قاپی! "راستی چه

 به سر ما ایرانی‌ها آمده؟

  چاپ
تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

                     کاش می شد دفتر تقدیر عشق

                     حرفی از یک روز بارانی نداشت

                                          کاش می شد راه سخت عشق را

                                           بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 

 

 

غریبی...................  چاپ
تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387

غربت را

حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی

پشت لحظه های آشنا

همین که

عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند

کافیست

تا تو غریب شوی

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ...
بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت کاشکی همین الان دنیا تموم بشه ...
وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا حباب رو آب دید .